تبليغاتX
آینده

آینده

فرهنگی - سیاسی - احتماعی

تصمیم گرفتم آخرین پست خودم را قبل از سفر تابستانی به شما عزیزان اختصاص بدهم. نزدیک به پنج ماه از اولین نوشته ام در این وبلاگ گذشت، تمام تلاشم این بود با قلم ناچیزم و نظرات شما عزیزان که براستی تاثیر گذار بود، سهم خودم را در استفاده از این فن و فضایی که اقراد می توانند اندیشه ها، احساسات و حرف دل خود را در اختیار دیگران بگذارند، پرداخت کنم.

خیلی خوشحالم از اینکه در این مدت با دوستان خوب و علاقمند به نوشتن آشنا شدم و هر بار که مطلبی می نوشتم، منتظر بودم دوستان با نظرات خود نقاط قوت و ضعف آن را ببیند و اصولا با نظر دادن دوستان تشویق به ادامه کار می شدم.

...ما ایرانی ها تاریخ دردناکی داریم و با تمام تلاشی که در راه  استقرارآزادی و حقوق شهروندی جهت حق بیان و قلم شده است همچنان گرفتار سانسور و سرکوب بیان و قلم در ایران تحت نظام بی دانش و عقب مانده جمهوری اسلامی هستیم. در این مدت ما شاهد آزار و پیگرد و بازداشت وبلاگ نویسان و آزادیخواهان و همچنین مدافعین حقوق بشر و بیان و قلم بودیم.

جمهوری اسلامی تحت رهبری خامنه ای و دولت احمدی نژاد که در واقع  دست نشانده  رهبر بی کفایت این نظام است میهن ما را در بدترین شرایط ممکن قرار داده اند. نفتی که قرار بود سر سفره مردم تهیدست برود با سیاست های ضد انسانی دولت بی لیاقت احمدی نژاد به آتش فقر بیشتر کشیده شده است. فشار زندگی و فقر دامنه گسترده تر پیدا کرده است و طرح سهمیه بندی بنرین و با توجه به اینکه ایران دومین صادره کننده نقت به جهان است در حد یک فاجعه محسوب میشود و زندگی اقشار کم درآمد و کسانی که تنها راه درآمدشان از مسافر کشی است به آتش خواهد کشید و بی شک شاهد اعتراضات بیشتر مردم خواهیم بود .
دوستان خویم، وبلاگ نویسان عزیز...در این مدتی که با هم بودیم و هر کدام با احساس مسئولیت مطلب می نوشتیم، کامنت می گذاشتیم، طراحان مرگ و نابودی در جمهوری اسلامی برای زنان و جوانان سرزمین ما به بهانه ضریب امنیت اجتماعی و مبارزه با بی ججابی نقشه شوم کشیدند. پلیس و ماموران حان بر کف علی خامنه ای در شهرها با مشت و لگد به جان زنان و مردان افتادند و با خونی کردن آنها مطالباتشان را پاسخ دادند.

دوستان عزیز ...
در این مدت که با هم بودیم و احساس و نظر خود را با هم تقسیم می کردیم،جمهوری اسلامی همان کار هایی کرد که ۲۹ سال انجام داده است . نظام فاسد جمهوری اسلامی سرکوب و حشیانه خود را علیه کارگران، دانشحویان، زنان، جوانان، معلمان، وبلاگ نویسان همچنان ادامه داد و امروز نام  ایران بازندان بزرگ آزادیخواهان و مردم مترادف شده است و دیگر اینکه بر خلاف خواست جهان و آژانس بین المللی، غنی سازی هسته ای خود را به قیمت نابودی ایران و خطر جنگ ادامه دادند. و همحنین اعدام کودکان زیر ۱۸ سال که رتبه اول را در حهان برای حمهوری اسلامی رقم زد.

دوستان گرامی من...
ما مسئولیم، و این مسئولیت در تغیر و تحول ما است. اگر برای دمکراسی و حقوق بشر تلاش می کنیم باید خود انسانهای دمکرات و به معنای و اقعی آزادیخواه باشیم. دیکتاتوری در جامعه هایی رشد می کند که زورگویی و تعصب و استبداد ریشه دارد، ما باید این رفتارها را در خود بشکنیم و با احترام به نظرات هم و تحمل همدیگر شجاعانه در راه نوین و نوگرایی قدم بگذاریم.
ما می توانیم با نوشتن و تبادل نظر دمکراتیک تمرین خوبی برای دمکراسی و آینده ایران داشته باشیم. حقیت تنها نزد من سند نخورده است و هر کس میتواند بخشی از درستی و واقعیت باشد . حقوق بشر اسمانی نیست، حقوقی است زمینی که هر کدام از ما با اعتقاد و اجرای آن میتوانیم تیری به قلب استبداد بزنیم. نظام دیکتاتور جمهوری اسلامی نمیتواند تا ابد حکومت کند و بی شک به سرنوشت دیکتاتورها خواهد پیوست، اما برای اینکه دیگر بار گرفتار استبداد و زنجیر تازه ای با شکل دیگری نباشیم، مجبوریم انسان دیگری شویم، نو شویم.

باور من این است این نظام سیاهکار و مستبد باید برود، اما من هرگز به انتقام و جایگزینی نوعی دیگر از تحمیل و نقض حقوق انسانها فکر نمی کنم، هر چند که این افراد مقامات جمهوری اسلامی باشند . فرهنگ و سیاست ما باید با این نظام متفاوت باشد . هیچ انسانی نباید بخاطر اندیشه اش به زندان بیفتد، شکنجه شود و یا اعدام شود. براستی برای استقرار دمکراسی و حقوق بشر راه سختی در پیش داریم، اما دست یافتنی است .

دوستان عزیز ... دست گرمتان را از راه دور میفشرم و تابستان خوبی را برایتان آرزو میکنم. با اجازه تا ۲۰ اگوست از حضورتان مرخص میشوم، به امید دیدار .
شاد و موفق باشید
دوست کوچک شما هادی .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:35  توسط هادی   | 

 

دوستی دارم که گیتار میزند و چه زیبا هم با تارهای آن ملودی می سازد. چند روز پیش رفتم سری به این دوست زدم، حالش زیاد خوب نبود، راستش کمی گرفته و غمگین بود و بی حوصله. باب شوخی را باز کردم تا کمی از این حالت بیرون بیاید . همانطور که با او شوخی میکردم چشم ام به گیتارش خورد که به روی دیوار سفید اتاقش نقش بسته بود . فکری به سرم زد، بلند شدم گیتار را بر داشتم و چشم در چشم مهربانش از او خواستم آهنگی بزند.

محمود با بی حوصلگی پاسخ داد، باشه باشه یک روز دیگه. اما من اصرار کردم و با جان من جان تو خلاصه راضی شد و گیتار خوش دست را از من گرفت و شروع به نواختن آهنگی از زنده یاد ویگن کرد ...دست او سیم های گیتار را نوازش میکرد و لبش باز و بسته می شود و من بی اراده با ساز دوست مهربانم به دیار امید و آرزوهایم رفتم و این چینن خواندم...

گیتار میزنم، آهنگی برای دلم، و سکوت که مهمانی غربتم شده است. صدای دلنشین گیتار سکوت و غم را می شکند و شوق امید و هستی طنین دوباره زندگی میشود . عشق در لا به لای ساز خوش نواز به رقص درمی آید و امید بر بال عشق، شور و زندگی را زنده می کند.

زندگی زیباست و دوستی و عشق و آزادی، جانم آزادی، شوق پرواز را ترسیم می کند. پرواز چقدر زیباست وقتی که آزادی، و زمین و آسمان با لبخند به تو سلام میکند. پرواز چقدر زیبا می شود زمانی که از قفس نجات پیدا می کنی و دشت و صحرا زیر پایت نوید روز آفتابی است...

چقدر آزادی زیباست... جانم آزادی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 2:57  توسط هادی   |